بگرد ! در جست و جوی آن مرمی گم شده
هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که او
اول شروع می کند یا من ! شعر را می گویم . یعنی هروقت شروع می شد ، به هرحال ادامه
پیدا می کرد و تمام می شد . بازهم به این فکر نکرده بودم که من تمام اش می کنم یا
خودش خودش را تمام می کند یعنی به اتمام می رساند . بعد تر که فکر کرده بودم دیدم
نمی شود میان "من" به هنگام سرو دن " او" و " او" به هنگام سرایش " من
"تمایزی گذاشت. شاید این میان از اصل هردو یکی می شدیم در حال سرودن هم و بعد
هم جدا می افتادیم نفس نفس زنان از هم و برای همیشه هم حتا تا شاید دوباره این
"من" با یک من ِ دیگر در شعر ِ بعدی سوژه شود . شاید او خودش سراغ ِ من
می آمد و من ادامه می دادم و شاید من می رفتم سراغ ِ او و او ادامه ام می داد با
این حال هنوز هم فکر می کنم و چیزی که خاص باشد دستگیرم نمی شود . بعد تر فکر کردم
شاید من و او دست به دوئلی می زنیم گاه گاه و تا این شمارش تمام می شود یعنی تا
بیاید تمام شود یا من او را تمام کرده ام یا او تمام کرده است من را و همیشه آن
لحظه ی شلیک عقب افتاده بود انگار قرار نبود شلیک شود چیزی ، وضعیت بود و در وضیت
قرار گرفته ما .
آن وضعیت بودن و این در وضعیت قرار
گرفتن ما هم چیزی در نهایت نداشت یعنی برای من و فکر هایی که الان می کنم چیزی
ندارد بیش از جنونی که همان لحظه ای ست و زاده ی همان وضعیت است و به هم می ریزد
همه چیز را . می آید و هم من و هم او را به هم می ریزد . هم هلاک عقل است و هم
هلاک آن چه جنون نماست ، و چنان پیچیده که در فکر کردن های الان من با این مغز صاف
و صیقلی معلوم است که دستگیرم نمی کند چیزی جز پیچ و تاب هایی که بعد در عکس های
دکتر ها از مغزم می بینم .
اما او می آید و من را در وضعیت قرار می
دهد . وضعیت سرایش و من او را می سرایم .یعنی او را در وضعیت خودم قرار می دهم (وضعیت
سرایش خودم) و آن جنون هم می آید و آن پیچیدگی و این ها تازه تنها کاری که می کنند
جهان ابژکتیو را برایم غریبه می کنند . می گذارندش که در وضعیتی ناشناخته بماند و
حاصل ی اضطراب ِ آن شمارش و آن جنون در همان لحظات می شود ابژه ی نادری که بعد می
فهمم چقدر در جهان نبوده است تا حالا و چه قدر استعاره ی جهان واقعی ست و من چه
قدر کشف اش کرده ام . بعد تر تازه می بینم کجاست آن همه قراردادها که داشتیم برای
گفت و گو و سخن وری های مان . می بینم آن جنون شکسته است همه چیز را و چون الهه ای
مفرغین نشسته است بر ویرانه های بیان و دوباره می سازدش و این چیزی نیست که الان
دارم می نویسم اش. این ها ، این فکرکدن و این دریافت ها همه از پی ِ هم می آیند و
بعد وقتی که می آیند می بینم این دنیای جدید چه قدر ناشناخته بود و مگر می شود
دنیایی ناشناخته باشد یعنی مگر می شود جایی از این دنیای مادی ناشناخته مانده باشد
. باز دریافت دیگری از راه می رسد و می بینم این ناشناختگی ف کشف نوع دیگر است .
یعنی وضعیتی دیگری ست و عادی هم نیست این دیگر بودگی . چرا که از خودش و در خودش
وانمودگی خاصی دارد که در نهایت من هم باید داشته باشم و این دیگری و وانمودگی همه
در وضعیت سرایش به من حقنه می شوند . بعد می بینم به زبان دگران سخن نمی گویم چرا
که ان ها دیگران ِ عادی اند و من دیگر بوده ی وانموده ای هستم غوطه ور در دنیای
شناخته و بیش تر نا شناخته به نام زبان که برای خودم کشف های در او دارم و بعد این
کشف ها را هم ندارم یعنی از آن حالت که خارج می شوم می بینم چیزی جز تجربه ی کشف و
شعف این تجربه را ندارم . میل به رسیدن به شعفی دیگرگونه که دیگر گونگی خود را به
عنوان متنی مستقل از من ، برا پای خودش ایستاده است . حالا این متن جای تازه ای از
جهان است یا جای تازه ای از زبان ؟! من که نمی دانم چون اصولاً وقتی که می آید و
وقتی که من در تششعات حضورش می رسم به آن وضعیت ، مگر جهان دیگری جز زبان هم دارم
. پس در استعاره ی جهان می زیستم . (یعنی نه چون انسان اولیه ای خاموش و بی کلام و
پرنشانه ) بل چون سوزه ای نویسا در ابزه ای دیگری غرق می شوم کم کم ... و این
آفرینش وادارم می کند که بایستم در سپیده دم زبان (قرض گرفتم این جمله را از
هوشیار انصاری فر) زمان ؟!
نه ، زمان را نگفتم و چیزی از او گذشتن
اش خبر نداشتم جز همان شمارش ها و استرس و اظطراب همان شمارش های در میانه ی میدان
دوئل ، دوئلی ناتمام که تمامیت اثری را رقم می زند و از ان چه نیست بودی می آفریند
که خودش دیگری ست و وضعیت اش وانمودگی . یک وانموده ی دیگرگون از سوژه و این جا درست همین جاست مه من دیگر می میرم و
او هم می کُشاند خود را . مرگ سوژه ی عادی (سوژه در وضعیت تعقل)نه در وضعیت جنون
همان مرگ من است و این جاست که ابژه را از جهان به زبان کشانده ام . این جا درست
جایی که لحظه ی آخر است و آن شلیک که پرت شده بود انگار به زمانی دیگر و یا مخفی
بود با آغاز بستار اثر خودش را می نمایاند و باز مخفی میکند . صدایش هست مثل صفیری
از دور می اید و بعد نه تفنگی هست و نه گانگستری و هیچ . فقط ان مرمی ِ گم شده می
ماند . تنها یک بازی برای یافتن آن مرمی که در خودم پنهان اش کرده ام شاید .